
خنده ی تلخ عمو خسرو در آخرین روزها
عمو خسرو سلام
نه! نپرس چرا یهو؟ چرا حالا؟ چرا...؟
امشب خیلی دلم گرفته بود، خیلی زیاد.
از این همه اتفاق بدی که این چند وقته یه دفعه با هم افتاد
یهو عکستو خیلی اتفاقی دیدم، چشمام میخ شد به چشمات
یادت افتادم.یاد صداقت کلامت، مظلومیت چهره ت
یاد با صفاییت
اونقدر زیر و روم کرد که بعد سه چهار سال شروع کردم به نوشتن
تو وبلاگ خودم، اینجا هم دیگه رونق نداره عموجون
اینجا هم دیگه از کت و کول افتاده
خسته س شاید
تو چطوری
تو که خسته نیستی؟
نگی چرا نذاشتم واسه بیست روز دیگه که سالگردته شاید چون اون موقع سرت شلوغه
---------------------------------------------------
از وبلاگ برسد به دست یک خسرو با اختلاص:
مگه دکترت نگفت بستنی برای کبدت مثل سمه
مگه پروین خاله به کارگردانها و دوستات نسپرده بود که حواسشون باشه یه موقع بستنی نخوری،
سر ساعت داروهاتو بخوری که حالت بد نشه سپرده بود یا نسپرده بود؟
اما تو چه کار کردی عمو... قبل کار میرفتی پنج شیش تا بستنی میخوردی!چرا؟ چرا آخه؟ میگفتی دلم خنک میشه ...حالا خوب شد دل این همه آدم آتیش گرفت و خاموش نشد ...ها خوب شد عمو؟
...مگه نمیدونستی سیگار برای قلبت ضرر داره، کبدت رو داغون میکنه میدونستی یا نه؟ بگو چرا عمو ؟؟
یعنی انقدر از دنیا سیر شده بودی ؟...انقدر بودن عذابت می داد؟...انقدر درد میکشیدی عمو؟
خیلی دردمی کشیدی نه؟
همه میگن:" معلوم بود درد داره. معلوم بود دیگه جون نداره اما هیچی نمی گفت. اصلا به روی خودش نمی آورد." ...مثل همیشه صبور... آروم
...کاش یه کم هم هوای خودتو داشتی. کاش
...---------------------------------------------------
دلم، دلمون برات تنگ شده عموجون
خودت که مواظب خودت نیستی... به خدا میسپارمت
.مواظبش باش خدا جون
...




